تبليغاتX
مرگ بر مرگ

مرگ بر مرگ

می خواهیم آزادنه زندگی کنیم

 

مرگ بر مرگ!

 

 

 

 

در سوگ داوود كمالوند،كه در سن 21 سالگي با همه ي اميدها و آرزوهايي كه داشت به خاطر بيرون كردن اش از مركز تربيت معلم  شهيد مقصودي همدان دست به «خودكشي» زد و سپس خبرگزاري جارچيِ رژيم اعلام كرد در حين گروگانگيري كشته شده است و به او انگ تروريست بودن چسباندند ، من به عنوان دوست او وظيفه ي اخلاقي خود مي بينم كه از او به عنوان انساني كه مي خواست آزاد باشد و با «تعفنِ بيداد» كنار نمي آمد دفاع كنم.اين خواست منِ تنها نيست مي دانم كه همه دوستان و آشنايان او نيز به جان اين را خواهانند.نام اش تا جاودان زنده باد!

 

تنها آنان كه بيش از همه خواهان ماندن و زيستن و شادمان بودن اند اين گونه  در خون خويش غوطه ور مي شوند.

 

«گفت:صادق هدايت چرا خودش را كُشت؟گفتم ؛هدايت پوچ گرا نبود،اما چه بسا بدين رو كه مي خواست همان رجاله هايي را كه تا ديروز به تمسخرشان گرفته بود و اكنون به ستايش از او برخاسته بودند با مرگ خويش به سخره بگيرد!»

 

نخستين بار او را در گنج نامه ي همدان ديدم آن پايين زير آبشار نشسته بود بي اعتنا به همه و فرو ريختن آب بر سنگ ها را تماشا مي كرد،بسيار شيك به نظر مي رسيد همين اش توجه مرا به او جلب مي كرد من هم كمي آن طرف تر روي تخته سنگي نشسته بودم و به صداي شير بلال فروشان و همهمه و غوغاي به ظاهر پوچ مردمي كه براي تفريح آمده بودند گوش مي دادم چند بار نگاه مان در هم پيچيد اما از هم گذشتيم آخرين بار لبخندكي به من زد من هم با لبخند عجيب و غريبي پاسخ اش را دادم بلند شدم و رفتم كنارش نشستم شروع كرد در مورد آبشار و آب و صعود و نزول آن سخن گفتن،فهميدم با آدم پرمايه اي رو به رو هستم، از او نظرش را در مورد «يك دوري زدن» توي گنج نامه را پرسيدم و قبول كرد،طبق معمول كشاندم اش به طرف كتاب فروش ها آن جا چند تا نسخه ي كهنه از كتاب هاي صادق هدايت بود، پرسيد به نظر ات هدايت چرا خودش را كُشت من هم شروع كردم به ياوه بافتن چشمان اش گرد شد و در من خيره شد تعجب كرده بود بعدها گفت اول باري كه ديدم ات مي انديشيدم كه «بايد يكي از آن آدم ها عوضي و خشكه مقدس باشي اما اشتباه كرده بودم» عاشق شخصيت روكانتن كتاب تهوع ژان پل سارتر بود و سارتر را به خاطر آزادي خواهي اش مي ستود اين جمله ي سارتر كه:«ما ناگزير از آزاد بودن ايم» از زبان اش نمي افتاد،تشنه ي آزادي بود نه تنها واژه ي آزادي كه خود «آزادي»، با ركود و ايستادن،در جا زدن و درجا ماندن كنار نمي آمد،هميشه«مي خنديد».تازه تازه داشتيم در درون هم راه مي يافتيم،از«تفاوت»اش لذت مي بردم،توانسته بود غبارهاي كهنه ي بسياري را از جان خود به كنار بزند و رها شود،مي توانست از دريچه ي چشم خودش به جهان نگاه كند.تشنه ي دانستن بود،پر نخوت و پر باد بود و در عين حال فداكار و مهربان.نمي توانست بيرون از شوخي حرفي را  با كسي بزند،اما تنها بود چرا كه نمي خواست در دردهايش كسي را شريك كند.در اين«گورستان»كه در آن تنها مشعل مرده بانان و مرده پرستان فروزان است،و چراغ افكار و اوهام پوچ و بيهوده چون شب پره كسان را به مسلخ مي برد او توانسته بود«انسانيت»را در خود زنده نگاه دارد.اين را از آن رو مي گويم كه يقين دارم در ميان دوستان مان ـ بعد ها من چند بار به تهران دعوت اش كردم و او را با دوستان خودم آشنا كردم او هم چند بار ما را دعوت كرد به همان آبادي زيبا و سرسبز شان شب ها مي رفتيم درون يكي از كلبه هاي سياه باغي در پايين آبادي شان و كلي اراجبف به هم مي بافتيم ـ هيچ كس نبود كه او را دوست نداشته باشد.با اين همه آن چه براي بچه ها آشكار كرده بود تنها يك رويه ي داستان بود من اما آمايه اي شگفت در او مي ديدم كه ديگران را راه بدان نبود،آزاد انديش بود و رها از«ايمان جماعت»چرا كه اراده و انديشه خود را برتر از«پندار»هاي ديگران مي پنداشت اين خود-پايي در او به يك-دندگي انجاميده بود همين بود كه در مورد گره هاي بزرگ زندگي اش نزديك شدن به او را دشوار مي ساخت.عيار من براي شناخت آزادي-خواهي فهم هر كس از«زنان»است او جزء كمتر كساني بود كه مي توانستم واقعاً بدون اين كه بترسم مورد تمسخر واقع شوم با او سخن بگويم.با بقيه هميشه مي بايست پاورچين پاورچين گام بر مي داشتم اما او با آدم مي آمد.حرف آدم را مي فهميد و مي توانست تا ته نتيجه ي منطقي اش برود،نمي خواهم از او يك قهرمان بسازم نه اما چندان هم عادي نبود و بدون شك يك سرو كله از همپيالگان خودش فراتر،اين اواخر اما كاملا در هم شكسته بود گاه مي آمد با من در مورد دشواري و گرفتاري اش سخن مي گفت.تنها مي توانستم دلداري اش بدهم و جوانه اميد در او برويانم كاري كه همه ي بچه ها مي كردند:الف مي گفت:«هر شب برايش فال مي گرفتم و مي گفتم همه چيز درست خواهد شد».در دانشكده ي تربيت معلم شهيد مقصودي همدان درس مي خواند،اما عاشق تحصيل در رشته هاي شيمي و ميكروبيولوژي بود كه در دانشگاه آزاد رتبه اش را آورده بود اما ظاهراً به خاطر فشار پدر و خانواده اش نتوانسته بود در آن رشته ها وارد دانشگاه بشود شايد به دليل هزينه ي بسيار زياد دانشگاه بود هيچ وقت به من نگفت و من هم از او نپرسيدم . به من گفت در مركز از همان آغاز به سر-و-وضع ام گير داده اند و گفته اند تو با اين جا جور در نمي آيي.مي گفت چند بار به من گفته اند و من هم به ريش شان خنديده ام كه«آخر اين ها چه قدر عقب مانده اند».همه ي چالش اي كه در«مركز»بر انگيخته بود پوشيدن لباس آستين كوتاه،شركت نكردن در نماز جماعت،و يك بار درگيري با نگهبان دم در مركز كه«چرا بدون اجازه از مركز بيرون رفته ايد».گويا به وقت بيرون رفتن نگهبان آن جا نبوده و پس از برگشتن،به آن ها كه شب هنگام بيرون رفته بودند تا«كله پاچه»بخورند«گير»داده و كار به بد- و- بيراه كشيده بود،سر آخر هم گويا در يكي از روزهاي جشن و مانند آن ميكروفون را به دست گرفته و حرف هايي با چاشني سياسي زده بود.چند هفته پس از آن به من گفت:«گزينشي ام كرده اند».بعد هم كه به هسته ي گزينش مي رود،از سر ناداني شايد يا اين كه همه ي اين بازي ها مسخره است«باز پرسان»را به مسخره مي گيرد.از او مي پرسند كه:چند تا از«مراجع تقليد»را نام ببر و او هم مي گويد:«نمي شناسم!»بعد هم چند تا سوال ديگر از او مي پرسند و او با گفتن اين كه شما آدم هاي بدي هستيد و حوصله ام را سر برده ايد به سوال هايشان جواب نمي دهد.خب،همين براي معتقدان به ولايت فقيه بسنده بوده كه حكم اخراج او را صادر كنند.در آيين نامه ي گزينش دبيران براي تدريس در مدارس،نخستين ماده،«التزام به ولايت فقيه و نظام جمهوري اسلامي»است.اين شرط بدان معناست كه مهم نيست شما تا چه اندازه از دانش و فرهيخته گي برخوردار باشيد تنها بسنده است كه معتقدي اگر چه احمق و كودن به«آرمان هاي»انقلاب و سياست ها و منويات احمقانه ي رهبري و پاچه-ليسان جان بركف و دژخيم اش باشيد تا بتوانيد در خور آموزش فرزندان مردم باشيد كودكاني كه قرار است ذهن و انديشه و آينده شان را به تاراج برد و آنان را از همان كودكي و نوجواني از درون تهي كرد و جوانه ي هر گونه حس جوشش و بالندگي را در آن ها خشكانيد.ببينيد كه چه سان عقده هاي كثيف يك مشت انسان نانجيب و بي شرافت و كاسه-ليس دست-در-دست آرمان هاي انقلاب برنايانِ جامعه ي ما را به مذبح مي برد،آن چه بر سر داوود آمد تنها يك مورد خاص نيست،مرگ او مر گي بود در ميان مرگ هاي بسيار.چرا كه اين رژيم،رژيم كشتار و انسان كشي و انديشه بَركني و آزادي سوزي سيستمانه است زير بيرق مبارزه با كفر براي حفظ بيضه ي اسلام!و شگفتا كه اين بيضه ي اسلام براي پرورش و زاياندنِ كرم هاي كثيف و متوليان ايمان جماعت خود،هميشه مي بايد ضحاك-وار از خون جوانان و بهترينان ما تغذيه كند.بچه ها مي گفتند كه پدرش ناله مي كرده و مي گفته:«خدايا دادِ خود را پيش چه كسي ببرم».اما مگر دادگاهي هم در كار هست اينان جماعتي اند كه روي همه يِ درندگانِ عالم را در خونريزي و وحشي گري سپيد كرده اند و طُرفه تر آن كه با وجدان آسوده و راحت دست به كشتار مردم مي زنند چرا كه مي پندارند«تكليف»و«وظيفه»شان را ادا نموده اند،اين نوشته درد-نامه اي است سر گشاده خطاب به خامنه اي و سگان پاچه-ليس و جان بركف اش كه همه ي دريچه هاي آزادي و آرامش،به-روزي و به-زيوي را به روي مردم بسته اند.دشنام ماست به تقدس نجس و به پاكي آلوده اش.نفريني است بر آرمان هاي كثيف و خانمان برانداز او.مي خواهم همه ي استفراغ عالميان را بر سر-و-روي او بريزم تا همه در يابند كه او لجن و كثافتي است كثيف تر از حتا همه ي كثافات و استفراغ هاي تاريخ.مي خواهم همه دشنام هاي تاريخ را نثار او كنم اگر چه او حتا از يك كرم لجن-پوي هم خوارتر و حقيرتر است.اين قهقهه ي ژرف ماست به همه ي نكبت و زبونيِ خودشيفته اش.باري اين دشنام ما به همه ي آرمان ها و عقايدي است كه به زندگي نه مي گويند و با نعره ي بلند مي گويند«زنده باد مرگ».اين دشنام ماست به همه ي انديشه ها و باورهاي آينده-سوز و اميد-سوز و آرزو-كُش.اين دشنامي است به سگاني كه زندگي را تنها حق خود مي دانند و براي ديگران تنها مرگ و بدبختي و بيچارگي را مي خواهند.ببينيد خروارها فقر و بيچارگي و ياس و نوميدي اي كه در جان جوانان دميده اند.اينان كثيف ترين گناه كاران تاريخ اند و شگفت آن كه مردمان را به نام گناه و انسانيت ستيزي به قربانگاه مي برند اگر چه عشق ورزيده باشند.جهان آن ها جهاني است تهي از عشق و عشق ورزي و آن را جرم و گناه مي پندارند.و همين است كه آنان را در برابر ما و اميد ها و آرزوهاي ما قرار داده است گناه ما اين است كه مي خواهيم آزاد باشيم،و بتوانيم عاشقانه به يكديگر عشق بورزيم و با آرامش و آسايش در كنار هم بخنديم و بخموشيم وگر نه گوش فلك را با فرياد شادماني مان كر كنيم اما آنان از آن جا كه ديو در خانه ي جان شان آشيانه نهاده چهره ي جهان و زندگي را تنها تيره و كدر مي خواهند و همين است كه مردمان را هميشه ميهمان مجالس نوحه و عزا مي كنند چنان كه جامعه مان را به يك «نوحه خانه» بدل كرده اند.نمي دانم چه كلمات كشنده اي بر زبان برانم تا همه ي نفرين آتش ناك خود را بر سر-و-روي اين سگان بد-پوز بريزم.آخ داوود.زنده باد زندگي چرا كه تو با مرگ ات نشان دادي كه چه قدر آن را دوست مي داري زيرا تنها آن كه در خود اميد هاي بزرگ و آرزوهاي بزرگ مي بيند مي تواند با دستان خويش خود را در خون غرقه كند.زنده باد تو!زنده باد زندگي!تو زيبا مُردي چرا كه جان ات زيبا بود.بسيار اندك اند آن كسان كه زندگي شان كامل باشد اما زندگي تو كامل شد.چيزي نماند كه به جاي گذاشته باشي،همه ي آن اثر كه آفريدي به نيكويي نشان گر توست.مرگ خود-خواسته آن جا كه راه ها همه به پايان مي رسند شايد بهترين گزينه ها باشد.مي دانم كه ديگر برايت راهي نمانده بود.با اين همه ما هنوز مر گ ات را باور نكرده ايم. ب هنوز منتظر است كه تو با آن لبخند شيرين ات از در بيايي، الف هنوز فكر مي كند كه چه كسي توتون را از مغازه بخرد و پ هنوز مي خواهد كه كسي بر زمين اش بزند و من، دوست دارم كمي با تو در مورد مسائل مختلف حرف بزنم و ديگران و ديگرها و... .فردا آخوندك پول پرستي را مي آورند كه در رثاي تو بر امام حسين اشك بريزد اما من براي هميشه آن داستان زيبايي را كه تو خلق كرده اي باز خواهم خواند.من به جاي«فاتحه»نام ات را بر زبان خواهم راند و آن را به نام تو عطرآگين خواهم كرد.الف همان گونه كه وصيت كرده بودي بر سر مزارت سيگار كشيد ـ اگر چه آن را ترك كرده بودـ،دوستان همه آن جا بودند و سكوت سهمگيني فضاي گورستان را در بر گرفته بود كه با هق هق الف در هم شكست،همه از تو سخن مي گويند.هر كس از لحظه آخرش با تو سخن مي گويد؛مي گويند كه چگونه به زور آن ها را بوسيده اي و خداحافظي كرده اي.من هم به ياد مي آورم آخرين باري را كه ديدم ات نمي دانم آخرين عكسي را كه از تو انداختم از كجا گير بياورم،گفتي:«خوش تيپ شده ام و مي خواهم عكسي براي نشان دادن داشته باشم!».بچه ها مي گفتند گفته اي:«مي خواهم موقعي كه مي ميرم خوش تيپ باشم!»به همين خاطر بود كه شلوار الف را برده بودي.مي گويند در دانشكده همه ي بچه ها را جمع كرده اي و بعد از اين كه با همه عكس انداخته اي آنان را به وسط حياط كشانده اي و بعد هم آن لحظه ي نهايي!شايد نمي داني تا يك روز بعد كه قلب ات همچنان مي تپيده همه خدا خدا مي كرده اند كه برگردي اما تو ديگر رفته اي.و اين حقيقت دارد كه ما ديگر بار تو را نخواهيم ديد تو واقعا رفته اي داوود ما اما هنوز باور نمي كنيم هنوز سرمان گيج مي رود و شوكه شده ايم ما... .گفتي مسئول گزينش گفته است:«مي داني مشكل بزرگ تو چيست؟مشكل تو اين است كه خيلي مي فهمي!»و گفتي گفته اند:«تو پر از"غرور كاذب"هستي مي بايد غرور ات را بشكنيم».گفتم اين حرف ها ريشه در جهان بيني نكبت بار و لجن شان دارد،آن ها تنها تا آن جا اجازه ي فهميدن و دريافتن را مي دهند كه خطوط قرمز را رعايت كرده باشي،بيرون از آن ملحدي و كافر و برون از آيين خداوند.آن روزي كه با هم روي تنه ي بريده ي درختان نشسته بوديم در باره ي ساز-و-كار ولايت فقيه پرسيدي.گفتم اين ها حتا باورشان به وحدت خداوند را براي «مصلحت نظام» زير پا مي گذارند چنان كه خميني گفته بود:اگر حكومت اسلامي در خطر باشد مي توان حتا اصل توحيد را هم تعطيل كرد.در هم شكسته بودي.معلوم بود.اين را هراس و واهمه ي دروني ات نشان مي داد.شايد با غرور مردانه ات جور در نمي آمد كه طعنه ي مردمان پست و فرومايه را بشنوي و نيشخند زهرناك عوضي هايي را ببيني كه نان شان در گرو بي نان كردن و محروم كردن ديگران از حق زندگي است.آن ها كه آينده مي سوزند تا آينده اي براي خود دست-و-پا كنند.گفتم خود پرستي حيوان وار آن ها جامه ي فناء في الله بر تن نهاده و آن ها به نام خدا هر گونه «من –بودن» اي را بر تير چراغ برق مي آويزند!خود-ويران سازي دگر آزارشان به مرز جنون رسيده است چنان كه جهانيان را همه به غير از خود نجس و پليد مي بينند بدون آن كه يك لحظه در خود بنگرند و ببيند پشه ي نجاست در جان خودشان است كه آشيانه نهاده است و بوي گند خودشان است كه همه ي عالم را برداشته است.گفتم آن ها بر اساس آيين شان اين حق را به خود و همپيالگان شان مي دهند كه هر جا كه به خيال خودشان تخطي اي مي ببيند به مبارزه با آن برخيزند و به دادگاه نكشانده اعدام كنند.گفتم هنوز هم كه هنوز است سر و دست و پا مي برند وسنگسار مي كنند و بر سر هر كوچه و خياباني تابلوي عشق ممنوع زده اند و«كنار تيرك راه بند»آن را تازيانه مي زنند.و همان هنگام كه اجساد مردگان را در گورهاي دسته جمعي دفن مي كنند كشتگان را دشمنان انسانيت مي شناسانند و خود به نماز مي ايستند تا خداوند را به خاطر موهبتي كه به ايشان ارزاني داشته است سپاس گويند.گفتم اين گونه رفتار نمودن با دانشجويان تنها منحصر به امروز و من و تو نيست 30 سال است كه اين ماشين غربال-سازي آن ها به كار افتاده است و از ميان دانه ها و ميوه ها تنها گنديده هايشان را بر مي گزيند و از خوب ها و شايسته گان حق كار داشتن،زيستن و حتا بودن را سلب مي كند.با اين همه اميدمان اين بود كه پرونده ات را به تهران ارجاع دهد تا شايد با انسان روشن انديش تري رو-به-رو شوي،گفتم يك«رساله»دست ات بگير و حفظ كن،و واپسين باري كه ديدم ات گفتي،آدم ذي نفوذي به من گفته:نگران نباش مسئولين گزينش تهران از بيخ و بن با همدان متفاوت اند و اگر خدا بخواهد كارت رو-به-راه مي شود.اما دريغا كه آن نانجيبِ ديوسيرت برگه ي اخراج ات راـ حتا پيش از آن كه  پرونده ات را به تهران بفرستند و مراحل قانوني اش را طي كند،كدام قانون؟!ـ به دست ات داده بود و گفته بود كه از اين پس شما حتا حق استفاده از خوابگاه و سلف سرويس را نداريد حقوق ماهانه ات را هم كه پيشتر قطع كرده بودند.دوستان مي گفتند اين اواخر حتا در نماز جماعت صبحگاهان هم شركت مي كرده اي پس ديگر چه مانده بود،اما آن ها كه به خيال خودشان مي خواستند تو را به خاطر غرور ات فرو ريزند ديگر به اين كارِ قهرمانانه ات نمي انديشيدند.گفتند رئيس دانشكده گفته است: «داوود اين كاره نيست».اما نمي دانم آيا آن لحظه كه گلوله را روي مغز خود خالي مي كردي آن لحظه كه فرو مي افتادي و آن لحظه كه در خون مي غلتيدي،و آن لحظه كه«از دنيا رفته»بودي اين كثافت ها و آشغال هايي كه بوي گندشان پشه ها را هم فراري مي هد حتا يك لحظه به خود بازگشته بودند يا نه و وجدان  نابيدارشان معذب شده بود يا نه من كه ترديد دارم.مي دانم كه از اين پس اين مردمان پست و فرومايه در هر گوشه و خانه اي در كنار هم خواهند نشست و گناه و بزه اي براي تو خواهند تراشيد و كوشش خواهند نمود كه چهره ي تو را آلوده كنند و اين ساز-و-كار كثيفِ دل بر هم زن را كه با هيچ گونه آزادي اي ميانه ندارد باز هم پاك و مبرا جلوه دهند و بر چهره ي نرم-و-ونازك تو خدشه وارد كنند اما بدان كه نام ات تا جاودان نزد ما بلند است و نامت را تا زنده ايم برپا نگه مي داريم و در برابر اين پشگان گُه-پرست و مردم آزار كه ناقل بدترين بيماري هاي واگيرند و روح ها را با ميكروب زهرآگين خود مسموم مي كنند به دفاع از نام ات برخواهيم خاست.نامت تا جاودان زنده باد تو كه نشان دادي،حتا مي تواني روي مرگ را هم با غروري كه نتوانستند بشكنند اش كم كني.با اين همه رفتن و نبودن ات براي ما بار گراني است كه نمي توانيم آن را بر دوش كشيم كاش همچنان مي بودي و ما را ميهمان لبخنده ها و سخنان شوخ-وار خود مي كردي و با ديدن ات گل از گل هايمان مي شكفت و لبخند بر لبان مان جاري مي شد،چرا كه اين تنها تو بودي كه با از در در آمدن ات خانه را سرشار از عطر لطيفه و لبخند مي كردي.جان مان از نبودن ات گُدازان است.خنده دار است داوود،ما كه همه جان مان از سنگ هم سخت تر است و از غرور به قول الف «افراطي»تو بهره اي برده ايم اين بار هم آوا و هماهنگ بر تو گريستيم و چگونه خود را مي توانستيم از گريستن بازداشت چرا كه ... .

پ ن :همچنان كه چشم مي داشتيم بازار انگ و دروغ چسباندن ها گرم شده است،پاره اي متهم ات كرده اند به رابطه داشتن با زنان پاره اي مي گويند به خاطر اعتياد و اِكس بيرون ات انداخته اند،جارچيان دون و فرومايه ي رژيم نيز چون هميشه دست پيش گرفته اند كه پس نيفتند،داستان خودكشي ات را در لباس مبدل به خورد مردم داده اند و تو را تروريست شناسانده اند،روشن نيست كه تو با يك گلوله كه در مغز خود خالي كرده اي چه كسي را مي خواستي ترور كني،لابد آن سرپرست رذل مركزتان را يا آن رئيس برين-جاي دانشكده را كه آوازه ي دانش و فرهنگ و دانايي اش گوش عالميان را كر كرده است؟!!شبكه ي همدان نيز گفته است:«داوود كمالوند نه به قصد خود كشي كه به آهنگ گروگانگيري به دانشكده رفته است و حين گروگانگيري گير افتاده و دست به خود كشي زده است»،دروغ از اين شاخ دار تر؟!اما كيست كه باور نكند چون آمريكاي جهانخوار در كمين اسلام و مسلمين نشسته است و مي خواهد ناموس و شرف و آبروي ما را بر باد دهد و با پول دادن و تامين كردن امثال داوود مي خواهد به اهداف شوم و مقاصد پليد اش جامه ي عمل بپوشاند و مملكت امام زمان را كه نمونه و الگوي همه ي رژيم هاي مردمي،مقدس و پيراسته از ظلمِ تاريخ است از دستِ كار-به-دستان رژيم كه پاسبانان «ناموس» و زنان مردم هستند به در آورد و جهان را غرق در تباهي و نجاست كند.امروز هم آن چنان كه تصور مي رفت«حاج آقايي»همراه با يك آقاي مداح اهل بيت را براي مجلس گرم كني ات آوردند،جناب آقاي مداح كه علي اكبر حسين را از تو قياس مي گرفت مي گفت اين لطف بزرگ خداوند است كه ما مي توانيم در اين مجالس بر«خاندان عصمت»گريه كنيم!و به جاي نواختن پدر ات تا پايان مجلس از درد و مصيبت امام حسين سخن مي گفت و در پايان مجلس نيز حاج آقا كه قرار بود تنها پنج شش دقيقه حرف بزند پس از خرواري گزافه گويي سخنان جناب آقاي مداح را ادامه داد كه چگونه امام حسين كه همه ي شهيدان دشت كربلا را با دست خودش به خيمه ها مي برده وقتي به علي اكبر جوان ناكام مي رسد از بس حال اش بد مي شود كه داد مي زند«آي آل رسول الله بياييد و اكبرم را ببريد»كه در ادامه چند بيتي را هم سرود و چاشني سخنان گران مايه اش كرد.حالت گريه ي دروغكي اي كه به خود مي گرفت واقعا ديدني بود.در حين سخنراني هم از بس كه فرهيخته و فرزانه بود روي هر چه سخن دان و سخن سنج و دانشمندان  تاريخ  را كم كرد.داستاني به هم بافت بر اين روال:كه در روستاي ما آن اوايل كه سم براي از بين بردن«سن»آمده بود،آقايي بسيار معتقد به خدا و اهل خمس و زكات بر خلاف همه ي آشنايان و هم روستاييان خويش از آن جا كه به قدرت كامله ي خداوند باور داشته زمين اش را سم پاشي نمي كرده،سپس تر سِن همه ي زمين هاي اطراف را كه سم پاشي شده بودند را از بين برده بود اما زمين آن كشاورز مومن از تيرس حادثه بيرون رفته بود و مردم هم از اين ماجرا درس عبرت گرفته بودند چرا كه دنيا تنها براي كساني خوب است كه از اين حوداث شگفت انگيز عبرت بگيرند و در راه خدا گام بردارند؛نتيجه ي اخلاقي اش را هم كه مي داني داوود جان:اي مردم روستا! يك سال آزگار عرق بريزيد و سختي ها را متحمل شويد و سپس از آن چه فرا آوريده ايد جيب هاي ما را كه هر روز گشادتر و گشادتر مي شود با پول زحمت خويش بينباريد كه خيلي ثواب دارد و خدا به خاطر آن شما را به بهشت مي برد و چند تايي از آن حوري خانم هاي فانتزي را تقديم تان مي كند و شما نبايد ناسپاس باشيد و خوشي آخرت را با لذايذ پست دنيوي معاوضه كنيد كه خير شما در حركت شما به سوي آخرت و قرب الهي است.دوستان مثل سير و سركه جوش مي زدند.به نام خودت سوگند دوست داشتيم بلند شويم و خفه اش كنيم:الف مي گفت آخر«دَيوسْ»اين ياوه ها چيست كه به هم مي بافي،داوود از دست شما كثافت ها بود كه خودش را كشت و... . بعد هم با هم رفتيم سر همان كانالِ آبي كه هر بار روستا مي آمديم ما را مي بردي دور هم جمع شديم و هر چي فحش داشتيم نثار روح ناپاك شان كرديم و اگر ناراحت نمي شوي كلي بهشان خنديديم.

 

اعتراض نامه يِ ما _ جنايت زير لوايِ قانون عادت شده است هم براي جنايت كاران و هم براي آنان كه بر آن ها ستم مي رود،فضاي همگاني چُنان پر شده است از مواد و مواردِ بي قانوني كه عدم حضور قانون در مملكت اصلا به چشم نمي آيد،فساد و ارتشاء در ادارات،دزدي و رشوه[كه نبايد آن ها  را به اين نام ناميد بل كه بايد آن را كار بلدي دانست،از آن جا كه اقتصاد در بخش عمده اش دولتي است و حقوق و مزاياي كارمندان معمولاً بسيار پايين است آنان ناگزيرند كه به هر رو آب خودشان را از گليم بيرون بكشند]،رابطه بازي،انتقام گيري از ارباب رجوع،پليس آشوب ساز و كار به هم ريز و فاسد،همه چيز و همه چيز نشان از عدم حضور قانون در سامان دادن به امور مردم دارد،اما اين همه ي داستان نيست حقيقت اين است كه نه تنها قانون در مملكت وجود دارد بلكه اين قانون در موارد خاص از همه جا سختگيرانه تر و اگر ژرف تر پيماييم وحشيانه تر عمل مي كند،[نمونه ي جريمه هاي نقدي كلان راهنمايي رانندگي و توقيفات همه روز و همه جايي آن ها را در نظر بگيريد و در كنارش ميزان موفقيت اين پروژه هاي درماني در رفع آسيب ها را!]،كار حتا به پليس هم خاتمه نمي يابد كه بايد حافظ امنيت مالي و جاني مردم باشد،[و چه قدر هم محافظ است چنان كه خود به تاراج مردم نسشته است]،بلكه در همه ي ارادات و مراكز دولتي ما گواه روشن بين بي نظمي،به هم ريخته گي،نا به ساماني،تلف شدن وقت ها و بالا كشيدن مال مردم هستيم كه به واسطه ي فيش هاي بانكي به شيوه اي قانوني از مردم وصول مي شود،كار حتا به دادگستري هم كشيده مي شود كه خود مظهر بي قانوني قانوني است.ريشه ي اين همه مصائب و بدبختي ها پس در اين است كه قانون در بنيان و سرشت خود تبعيض گذارانه است و ضد مردمي.آن چه در آن به بيان در آمده به هيچ رو«خير عمومي»را مد نظر قرار نداده و از آن جا كه بر بنيادي ايدئولوژيك(ايماني)استوار شده از همان آغاز امكان تخصيص برابرانه ي امكانات و موقعيت ها را از همگان مي ستاند و براي بخشي از مردم حقوقي مجزا و متفاوت با ديگران مي شناسد.اين قانون اساس خود را بر تفاوت شهروندان بنا نهاده است و براي همه موقعيت و انسانيت يكساني نمي شناسد و بر آن است كه عده اي به هر حال به دلايل عقيدتي از درجه،اعتبار و شان و منزلت بيشتري در قبال ديگران برخودار هستند و بايد با آن ها بر اساس همين اعتبار و منزلت شان رفتار كرد،در واقع اين قانون در بنيان خود به گونه اي است كه قانون-گريزي يك عده را قانوني جلوه مي دهد.به تفاوت ساده خود با يك نفر آخوند يا بسيجي در امور قضايي مملكت،در كاريابي و استخدام و... دقت كنيد تا همه چيز به آفتاب در آيد.مثلاً يك نفر آخوند از چنان حقي برخوردار است كه بايد هر چه زود تر و سريع تر در هر سازمان و اداره اي كه وارد مي شود كارش  به راه بيفتد اما مردم عادي بايد هميشه چند ساعتي را سر صف بايستند اگر كارشان به فردا و پس فردا و ماه و سال ديگر نكشد!يك نفر پليس هم به همين گونه،دوستان و آشنايان رؤساي ادارات،ارگان هاي مردمي مانند بسيج،كارمندان هر اداره اي در قبال مراتب بالاتر از خود و... .يك لحظه بدان بيانديشيد كه فرزندان كار به دستان رژيم دست به عمل ناشايستي بزنند. چه اتفاقي مي افتند؟هيچ!حتا اگر هزاران دلار از سرمايه هاي مملكت را بالا كشيده باشند جز در موارد خاص كه پاي رسوا سازي خودشان در ميان باشد آب از آب تكان نمي خورد بر عكس همه ي پرسنل دست به دست هم مي دهند تا فرزند حضرت والا را از اتهام برهانند چرا؟بدين خاطر كه فرزند حضرت عاليجناب از آن جا كه از صلب مطهر پدر به دنيا آمده اصلا و اصلا امكان ندارد كه دست به چنين كار خلاف و ناشايستي بزند.اگر ماشين آخرين سيستم حاج آقا به كسي برخورد كند اين فرد صدمه ديده است كه مقصر شناخته مي شود،چرا كه جناب حاج آقا ذاتاً به گونه اي است كه كار نا به جايي نمي تواند ازش سر بزند،پليسي كه رشوه مي ستاند كمتر پيش مي آيد كه نتواند بقيه ي همكاران اش را در كار خود شريك كند،به هر حال بايد نان شب فرزندان خود را،پول كرايه خانه ي سر ماه را،و مواد غذايي گران قيمت و پول تفريح و عشق و حال خانواده اش را به شيوه اي به در آورد و گرنه نمي شود كه به خاطر رضاي خدا[!]فرزندان اش گرسنه سر بر بالين گذارند،اگر هم آن راننده ي تاكسي يا كاميون مجبور است پول جريمه و ... را پرداخت كند مهم نيست چرا كه به هر حال او هم خدا روزي اش را مي رساند.آن جا كه آخوند به عنوان نمونه و اُسوه ي حسنه،فراتر از هر قانوني است مگر آن كه استثنائاً بيانات اش در راستاي «سياست ها و مصلحت هاي كلي نظام» نباشد چگونه من نوعيِ كارمند فلان اراده كه راه و چاه كار را خوب بلدم به بهترين شيوه ي ممكن از گرده مردم بالا نروم،وقتي كه رهبر مملكت پاسخگويِ هيچ كدام از كارهاي فراتر از قانون و خلاف قانون خودش نيست چگونه از مردم مي توان انتظار داشت به گفته ي«پير فرزانه»ي خود عمل كنند و در مناسبات خويش انسان-وارانه با هم در آميزند.اما سوال اين است كه چه چيز در بطن قانون هست كه مايه ي برتريت قانوني رهبر از بقيه ي شهروندان جامعه مي شود چنان كه مي تواند هر بار به ضرب حكم انقلابي عده اي را به درك واصل كند و عده اي ديگر را بگمارد كه دمار از روزگار بقيه در آورند،اصلا فلسفه ي وجود،گروه هاي انقلابي و دژخيمي مثل انصارلله و حزب الله و چماق به دستاني كه سر هر بزنگاه به كوچه و خيابان و خانه و كاشانه ي مردم مي ريزد و آن ها را ضرب و شتم مي كنند يا با كارد قصابي سلاخي مي كنند چيست،كدام مفهوم در قانون است كه به سيستم پليس اجازه مي دهد كه به خيابان ها بريزند و زن و مرد و فرزند را ،برادر و خواهر را ،و اصلا و دوست و رفيق را از هم جدا كنند و در بازداشت گاه ها تحت شكنجه ي قانوني قرار دهند،چه چيز در بطن قاون اساسي هست كه اجازه مي دهد به يك تير خلاص رهبر معظم، درِ چند صد روزنامه و نشريه را تخته كنند،چه چيز در متن قانون اساسي هست كه اجازه مي دهد فرزندان ملت را هر بار به بهانه اي به جرم آزادي بيان،گفتار،عقيده،و آزادي شيوه ي زيستن و سر كردن در جهان روانه ي زندان هاي مخوف رژيم كنند و در بدترين شرايط روحي و جسمي تحت فشار و شكنجه قرار دهند،چه چيز به رژيم و كار به دستان آن اجازه مي دهد كه هر بار حق شغل داشتن،تحصيل كردن،و به ميل خود زندگي كردن را از مردم جامعه و به خصوص جوانان ما بگيرد.همچنان كه در آغاز اين گفتار اشاره نمودم مرگ داوود تنها مورد مرگ يك جوان در اين مملكت نبود كه موارد سلاخي شدن جوانان اين مملكت بيشتر از اين هاست اگر چه مرگ داوود در نوع خود يك استثنا بود چرا كه اين نخستين باري بود كه جواني نوميد و مايوس از بيداد وحشيانه ي كار به دستان رژيم به گونه اي نمادين دست به خود كشي زد تا ژرفاي نوميدي خود را از حكومت ظالمانه اي كه هستي مردمان اين مملكت را زير فشارهاي گوناگون اقتصادي و سياسي و اجتماعي بر باد داده و زيستن در قفس را در آن ها نهادينه كرده است نشان دهد.من سپس تر به معناي اين اقدام نمادين او باز خواهم گشت اما بايد دانست آن چيزي كه امكان اين همه ظلم و بيداد را به فرمان فرمايان مي دهد چيزي نيست جز همان حضور عنصر ايدئولوژيك التزام به ولايت فقيه كه نايب بر حق امام زمان در روي زمين است و فساد و بيداد او بر روي زمين همه نشان از فرمان هاي امام زمان دارد كه قرار است عدالت جاوداني را در كره ارض برقرار نمايد اما به گونه اي متناقض وار دست در دست رژيم پليد جمهوري اسلامي نهاده تا هر روز بيشتر از پيش زندگي را بر مردم ايران سخت گيرند.چرا كه به هر حال در دين مبين اسلام آسايش و آرامش دنيوي فرع بر آسايش آن جهاني است و همه ي سياست هاي نظام بايد در راستايي پياده شود كه  سعادت اُخروي مردم را تامين نمايد نه اين كه آن ها را به حال خود رها كند كه به فساد و فحشا روي بياورند و ناموس و غيرت خود را بر باد دهند.از همين روست كه رهبر معظم همه ي رژيم هاي كنوني جهان را فاسد و پليد مي داند و معتقد است كه تنها نظام جمهوري اسلامي است كه با جمع ميان دنيا و آخرت بهترين نمونه ي حكومت خليفه ي خدا بر روي زمين است و بايد همه ي حكومت هاي جهان كه حكومت هاي در ظاهر[!]مردمي هستند از مردم سالاري نوع ديني كه در ايران برقرار است تبعيت كنند تا بتوانند معنويت و دنيا را يك جا به دست آورند زيرا مردمان ملل به ظاهر متمدن غرق در دنياي حيواني و وحشيت خود هستند و هيچ بويي از انسانيت،معنويت و فرهنگ انساني نبرده اند و... .اگر با برابري زن و مرد مخالف اند،اگر به مردم حق آزاد انديشي،آزاد باوري،آزاد زيوي،و حق تعيين سرنوشت را نمي دهند،اگر در راستاي اعتلا و صدور دين اسلام چند مليون نفر را بيكار كرده اند اگر بسياران در نتيجه ي سياست هاي آن ها در فقر و فلاكت دست و پا مي زنند چنان كه بسياري با داشتن چند شغل هم از پس تامين مايحتاج اوليه خود بر نمي آيند،اگر هزينه هاي تحصيل در دانشگاه ها تا اين اندازه سرسام آور است،اگر لقمه را از دهان يك عده در مي آورند تا در دهان عده اي ديگران بگذارند،اگر چرخ اقتصاد كشور مافيايي است ،اگر تحريم هاي اقتصادي را هميشه اين مردم غيورند كه بايد تحمل كنند،اگر هزينه هاي كلاني را صرف توليد تروريست در سطح جهاني مي كنند،اگر زندگي اي در خور شان انسانيت براي كشاورزان ، دامداران ، معلمان ، دانشجويان كارگران، پرستاران فراهم نمي آورند اگر حتا حقوق شايسته ي مردم را بدان ها نمي پردازند اگر خوب هايمان همه براي همان كافران نجس(مثلا چيني ها و روس ها)و بدها براي خودمان است و ...  همه در راستاي پياده سازي حكومت مطلقه ي فقيه است و همين هم بود كه داوود ما را به خودكشي كشاند،چرا كه بزرگترين مشكل اخلاقي او تنها اين بود كه نام چند تن از مراجع تقليد عظام را نمي دانست و كسي كه از تقليد اين آيات عظام به دور باشد از انسانيت به دور است و او را چه به اين كه معلم بچه هاي مردم شود از اين گذشته هر كس در اين مملكت ملتزم به ولايت فقيه نباشد يك دشمن بالقوه است كه مي تواند آرمان بزرگ انقلاب را بر باد دهد و اگر به عنوان معلم هم استخدام شود كه واويلاست و همين بالقوه دشمن بودن داوود بود كه او را در چشم جارچيان رژيم به يك تروريست بدل كرد چه«هر كه با ما نيست بر ماست»!.ايدئولوژي و ايمان ذاتاً تفكيك انديش و تبعيض گذار است و مردمان و شهروندان جامعه را به«خودي»و«غير خودي»تقسيم مي كند و معتقد است كه اين تبعيض گذاري عين عدالت است،در مورد اسلام به عنوان يك دين اين خطر نيز وجود داشته و دارد كه شهروند«غير خودي»را با نام كافر يا ملحد از انسانيت ساقط كند و شايسته ي حكم قتل چرا كه خون كافر هدر است همچنان كه عرض و آبرويش،فاجعه ي قتل هاي زنجيره اي و ساخت برنامه هايي چون«هويت»كه هدف شان تنها انگ چسباندن و رسواسازي شهروندان نخبه ي جامعه و ... بود از همين بنياد عقيدتي ريشه مي گرفت.مردم جامعه يا «خودي»هستند كه در اين صورت انسان اند يا اين كه خودي نيستند كه در اين صورت هر بلايي مي توان بر سر آن ها آورد،از همين رو بود كه خميني در پاسخ به كساني كه به او اعتراض مي كردند كه چرا زندانيان سياسي را اعدام مي كنيد مي گفت:اشتباه شما در اين است كه اين ها را انسان مي دانيد اما اين ها حقيقتاً انسان نيستند. و اين سخن بدان معناست كه در يك حكومت ديني انسانيت يك انسان و بالتبع همه ي امكاناتي كه به خاطر اين انسانيت بايد به او تعلق بگيرد فرع بر دين و ايمان داشتن اوست و فرد بي ايمان از آن جا كه تنها ظاهر انساني دارد و باطناً انسان نيست از هيچ گونه حقوقي برخوردار نيست.مي بينيد كه در نهايت اين حضور عنصري ايدئولوژيك در حكومت است كه در راستايِ تفكيك گذاري و گزينش ايمان مدارانه داوود ما را نيز به كام مرگ فرستاد،خودكشي داوود بيش تر از هر چيز ريشه در ياس وحشتناك او داشت كه نمي دانست در حكومتي كه همه ي درها را به روي مردم بسته است چگونه مي توان از نو آغاز كرد.از همين جا مي توان دريافت كه يكي از كاركردهاي بزرگ حكومت هاي ايدئولوژيك و دين-بنيان  دامن زدن به ياس و نوميدي فراگير و مايوس كردن مردمان از حس آينده اي داشتن است بدان سان كه جوش-و-خورش زندگي و حركت به پيش را از مردم جامعه در اثر سياست هاي  غيرعلمي و«بي پدر و مادر»خود مي ستاند و آن ها را از هر گونه اميدي به آينده تهي مي سازد.حكومت هاي ديني آينده ساز نيستندآينده سوز اند.اما مي بايست به آغاز بازگرديم ببينيم كه معناي  حركت نمادين و سمبوليك داوود براي ما چه مي تواند باشد،اگر او خود را در جايي دور از مركز تربيت معلم و در خفا مي كُشت مي توانستيم تصور كنيم كه اين كار او تنها يك كار نوميدانه بوده از سر گريز و اضطرار،اما وي پيش از مرگ اش به كارهايي مبادرت مي ورزد كه مرگ او را از يك اقدام صرفاً نوميدانه دور مي كند:او جامه هاي نو دوستان را وام مي گيرد و مي گويد:«مي خواهم خوش تيپ بميرم».اين سخن ريشه در جهان نگري او دارد و اين كه او چگونه با جهان رويارو مي شود،خوش تيپ بودن روش زندگي او بود،بر همين پايه است كه او خود را به گونه اي تعريف مي كند كه با ارزش هاي حاكم بر جامعه ي ديني امروز ما در  تضاد قرار گيرد،او مي خواست خوش تيپ باشد و به همين دليل بود كه سخنان رئيس تربيت معلم را كه نماينده ي«ايمان جماعت»بود به هيچ نمي گرفت.اين خواست«خوش تيپ بودن»بدان معناست كه او نمي خواست خود را در چارچوب ارزش هايي محصور كند كه با تعريف شخصي او از خودش جور در نمي آمد،او حتا حاضر بود به بهاي كنار گذاشتن جان خودش همان باشد كه هست و مي خواهد باشد،نه كسي كه مي خواهد در قالب تجويزهاي ديگران خود را شكل دهد به همين خاطر است كه مي گويم او از خوش يك اثر هنري خلق كرد كه مي بايست شايسته ي شيوه ي بودن او باشد.اين حق خود بودن و خودآفريني و تعيين مسير سرنوشت خود همان درسي است كه داوود به گونه اي استثنايي مي خواست به جوان دانشجوي  هم زمان خودش كه ديربازي دچار ركود و وقفه شده و با حاكميت ظالمان نه تنها كنار آمده بلكه در شكل بسيجي اش خود به توجيه گر وضع اسف بار موجود بدل شده است بدهد،مرگ داوود پيام رهايي و از پيله استبداد به در آمدن و خود را زاياندن و خود را شكل دادن است به دانشجوياني كه امروز از جوهره ي دانشجويي خود هيچ چيز جز حرف شنوي و نيانديشيدن ندارند دانشجوياني كه نه تنها دانش نمي اندوزند بلكه به دستگاه گوارش ياوه ها و دروغ هايي بدل شده اند كه هر روز رسانه هايِ حاكميت در گوش آن ها فرو مي خواند،دانشجوياني كه خرمن خرمن دروغ برداشت مي كنند تا نجويده و نيانديشيده و بدون هيچ گونه مطالعه اي كه شايسته نام آن ها باشد فرو بلعند كه تا شايد نشان شرمساري خود را براي آيندگان بر قلب تاريخ حك كرده باشند،دانشجوياني كه نه تنها جريان ها را به پيش نمي رانند بلكه با هر بادي به سويي مي روند و با آن كه مي دانند آينده شان دستخوش تندبادها و طوفان هاست لام تا كام سخن نمي گويند اگر خود دست دريوزگي به سوي ظالمان دراز نكرده باشند.دانشجوياني كه دست در دست حاكمان پليد و خانمان برانداز،هر روز شمع مرگ و عزا را در خانه ي پدر و مادر بينوايي روشن مي كنند و با آن كه مي دانند ويراني ميهن و از هم گسيختن ملت و فروپاشي اخلاقيات و انسانيت نتيجه ي محتوم حكومتي است كه همه ي عرصه هاي زندگي را را بر مردم تنگ كرده است باز هم دست از توجيه وضع موجود بر نمي دارند و روباه وار به آن وفادار مانده اند،شايد نمي بايد از دست آن ها شاكي بود چرا كه آن ها خود فرآورده ي نظام حاكمي اند كه همه ي چشمه هاي زاينده ي جوشندگي و بالندگي را در آن ها خشكانده است و آن ها را به ماشين هاي عقيده اي بدل ساخته است كه حتا نمي توانند در مورد عقيده داشتن يا نداشتن خود نيز به تصميم گيري بپردازند،انسان هاي يدكي اي كه تنها يك برنامه تلوزيوني بسنده است تا آن ها را از هر گونه انديشه نو و زاينده تهي سازد،چرا كه در سر آن ها نه مغز كه سيم پيچي هاي دست ساخت حاكميت وجود دارد.انسان پوك و پوچ و سرشار از خودشيفتگي اي ابلهانه كه حماقت و ناداني خويش را بر فضيلت همه ي جهانيان مقدم مي دارد و بر آن است كه هر آن چه از هنر و دانش و فرهيختگي است نزد اوست بي آن كه هِر از بِر بشناسد،دانشجويان جزوه اي در كنار استادانِ گزينش شده اي كه فرق شان با همان دانشجويان در آن است كه شب پيش همان جزوه را از بر كرده اند.آيا اين نشان از نكبت زدگي جوان دانشجوي ايران امروزي ما ندارد؟البته كه دارد.شاخص دانشجوي امروز ما ناداني و حماقت اوست و اين آن چيزي است كه او را از همه عالم جدا مي كند او جزيره اي است پرت افتاده از جهان كه با آن كه همه ي رشته پيوند با اكنونِ جهان به سوي او نشانه رفته همچنان كرم وار در پيله ي فرو رفته و جرات سر از  لانه ي خود به در آوردن ندارد،چرا كه مي ترسد مبادا كاري و وظيفه اي بر گرده اش بنهند.خواري و خفت براي دانشجوي امروز ما آيا از اين بيشتر؟!روشن است كه هدف از نوشتن اين مطالب بر انگيختن دانشجويان نيست چرا كه شك دارم كه آن ها حتا عُرضه ي خود را جنباندن هم را هم داشته باشند،هدفم رويا رو ساختن دانشجو با وجدان خودش است كه چگونه مي تواند خودكشي مايوسانه ي دانشجوي هم سنخ خودش را ببيند و نه تنها بر نياشوبد بلكه حتا آن را نبيند و نشنود،جواناني اين گونه، شايسته ي همين گونه حاكمان غيورند ، در واقع حاكمان مستبد ما اين دانشجويان بي جوهره را خوب مي شناسند كه هر بار كه اراده مي كنند عده اي را در بند مي كِشند و عده اي را مي كُشند بدون اين كه آب از آب تكان بخورد و نفسي از كسي بر آيد.آن چه بر سر ما مي آيد چيزي جز نتيجه ي آن چه كرده ايم نيست.البته من با آن شهيدانِ راه حق كه از هر گونه انديشه و فكر تازه تهي شده اند كاري ندارم بهل كه همچنان موش وار در دالان هاي بسيج دانشجويي دانشگاه ها بخزند كه شايد بدون اين كه پوزه شان در تله گير كند لقمه چرب و نرمي گيرشان بيافتد روي سخن من با آن دسته از دانشجويان هم سن و سال خودمان است كه احساس مي كند هنوز «خاكستر گرمي»از انسانيت در اجاق جان اش روشن است.ما نمي خواهيم دست به انقلاب بزنيم  اما كمينه كاري كه مي توانيم انجام دهيم اين است كه مستبدان را از خر شيطان حاكميت زوري شان فرو كشيم و آن ها را ناگزير كنيم به صدا هايمان پاسخ دهند،مرگ داوود يك اعلام خطر است براي ما و در عين حال يك اعلان جنگ.اعلام خطر است زيرا نشان مي هد كه باز هم هستند دانشجوياني كه مي توانند زير فشار يوغ حكومت استبدادي دست به خود كشي بزنند،بگذريم از چندين ميليون مغز و قلبي كه در اين30سال گذشته وطن و كاشانه و همه چيز خود را رها كرده اند تا از زير فشار زور به در روند و جاي امني براي زيستن پيدا كنند؛نيروهاي كاردان و كارشناسي كه همه ي سرمايه ي انساني و بزرگترين نيروي بالقوه ي توسعه و ترقي اين كشور مي بوده اند اما از چنگ اژدهاي زشت جمهوري اسلامي گريخته اند.در واقع حاكميت نه تنها به پيشرفت و توسعه ي اقتصادي و اجتماعي و سياسي كمكي نكرده است بلكه كشور را هر بار به يك بهانه ي ايدئولوژيك از بهترين نيروهاي خود خالي كرده است چنان كه در جريان انقلاب فرهنگي همه ي تجربه ي اندوخته ي گذشتگان را كه مي بايد سكوي پرتاب آيندگان باشد از ايرانيان گرفت و با بنيان نهادن سيستم مصاحبه و گزينش اي كه تنها موازين شرعي را براي پذيرش دانشجو در نظر مي گيرد گول ترين و كم هوش ترين افراد جامعه را به دانشگاه ها وارد كرد تا هر گاه مي خواهد در سيم پيچي آن ها دست ببرد و آن ها را براي اين كهحاكميت او را مشروع و قانوني جلوه دهند رمه-وار به خيابان ها بكشاند همان سيستم گزينشي است كه بقاياي اكنون تخصصي ترش داوود ما را از ما گرفت.اما يك اعلان جنگ هم هست چرا كه اين خود كشي نقطه ي اوج آگاهي از وضع نكبت بار موجود است كه جوانه ي زندگاني را در انسان مي خشكاند.مرگ داوود پيامِ آگاهي است.او خود را كشت تا به ما بفهماند كه نبايد با نظم و ساماني كه از ما حق«خودـ بودن» را مي گيرد كنار بيايم،او خود را كشت تا به ما ياد بدهد ما مي توانيم تصميم بگيريم كه خود باشيم،او خود را كشت تا نشان دهد كه ما نبايد اجازه بدهيم كه مسير زندگي مان را ارزش ها و هنجار هاي ظالمانه اي تعيين  كنند كه در بن و بنيان خود هر گونه حق آزاد بودن و آزاد زيستن را از ما سلب مي كنند و در نهايت پيام او به ما اين است كه بايد با قانون هاي ظالمانه اي كه در تار-و-پود جان ما ريشه دوانده اند به مبارزه برخيزيم و قانون هاي انسان دوستانه اي را جانشين آن ها سازيم،در پايان مي خواهم همه ي شما دانشجويان را فراخوانم كه در اعتراض ما به قوانين و سيستم هاي ارزشيابي و گزينشي اي كه به خود اين اجازه را مي دهند تا با بهانه هاي واهي و عقيدتي كار و آينده دانشجويان و معلمان و ... را از آن ها سلب كنند سهيم باشيد.ما خواستار اعدام يا به زندان افكندن عاملين اين ماجرا نيستيم اين تصميمي است كه پدر و مادر داوود بايد بگيرند ما به قانون هايي معترضيم كه به اين جماعت حق گرفتن كار و آينده را از  دانشجويان و كارمندان دولتي از هر نوع اش به خاطر شيوه ي زندگي و باور ها و انديشه ها و عقايد شان مي دهد.

شعار ما در دفاع از داوود و همه ي دانشجويانِ در بند اين خواهد بود:

تخصص نه تعهد و تعبد:ما خواهان حذف سيستم گزينشي مبتني بر تبعيض و تعهد و تعبد ـ التزام به ولايت فقيه و يك دين خاص ـ از نظام و سيستم اداري كشور مان ايران هستيم،ما ديگر نمي خواهيم جوانان مان در گورستان«تعهد»به ارزش ها و هنجارهايي خاص دفن شوند،ما با بيرون كردن دانشجويان از دانشگاه ها به خاطرِ دين، مذهب،تعهد و التزام و اخراج كارمندان دولت به خاطر عدم پايبندي شان به ولايت فقيه مخالفيم.دولت های جمهوری اسلامی حق ندارند حقوق اولیه و طبیعی دانشجویان،معلمان و کارمندان دولتی را به بهانه ی ضدیت با نظام ارزشی و عقیدتی و سیاسی جمهوری اسلامی زیر پا بگذارند ،ما خواهان تشکیل نهادهای حقوق بشری در دانشگاه ها و نظام اداری سراسر کشور هستیم  تا از تعرضات دولت ها به حقوق دانشجویان ،معلمان و بقیه ی کارمندان دولتی  جلوگیری کند،در این 30 سال دولت های جمهوری اسلامی هر بار به بهانه های واهیِ سیاسی و عقیدتی از بسیاری حقوق اولیه و اساسی شان را سلب کرده اند و بدون این که مردم را به طور شفاف از جریان محاکمه ی آن ها آگاه سازند با پرونده سازی و بدون محاکمه ی رسمی و حضور وکلایی که از قدرت دفاعی زیادی برخوردار باشند  گاه حتا آن ها را سر به نیست کرده اند ما دانشجویان خواهان آنیم که در دانشگاه های سراسر کشور نهادی متشکل از چند حقوق دادن برجسته که وابستگی ای به نهادهای ایدئولوژیک دولتی نداشته باشند  ساخته شود تا در موارد تعرض دولت به حقوق دانشجویان اخبار و اطلاعات را به گونه ای دقیق و شفاف از طریق نهادهای حقوق بشری و واقعا مردمی و نه ایدئولوژیک  به اطلاع عموم برسانند و در سیستم گزینش ادارات دولتی نیز وکیلانی وجود داشته باشند که از موکل مورد اتهام واقع شده ی خود به گونه ای شایسته دفاع کنند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:42  توسط پارسا پژوهش  |